تبليغاتX
شهر دل

شهر دل
بسم الله الرحمن الرحیم

بی تو با شمع علی تا به سحر می سوزد

شمع می میرد و بار دگر می سوزد

یک نفر مثل درختان سپیدار بلند

در خیالش همه شب بین دو در میسوزد...

سلام به همه ی دوستان گلم و به همه ی اونایی که به شهردل لطف دارن...

اول این که ایام شهادت بانوی دو عالم رو به همتون تسلیت میگم و دوم این که...

یه خداحافظی موقتی و یه عذر خواهی بابت غیبت نسبتا طولانی ای که داشتم...و از این پس طولانی تر خواهد بود...میدونید که خیلی دلبسته ی دوستان گل مجازیم هستم ولی فعلا باید به درس بچسبم و رسیدگی به وبلاگ و فعال بودن تو دنیای نت خیلی وقتم رو میگیره...به خصوص این که برای مدارس شاهد بخش نامه اومده و باید قبل از امتحان های نهایی شش تا درس رو کل کتاب رو امتحان بدیم و سوال ها هم از استان میاد و کلی بدبختی داریم دیگه...پس ساحل فعلا باید از خمودگی در بیاد و به موج تبدیل بشه...ببخشید اگه نمیتونم تو این مدت بهتون زیاد سر بزنم...

همتون رو دوست دارم و برام دعا کنید تا تو امتحان های نهایی موفق بشم...

در پناه حق


[ چهارشنبه ششم اردیبهشت 1391 ] [ 14:32 ] [ ساحل ] [ ]
بسم الله الرحمن الرحیم

-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

دارد دل و دین می برد از شهر شمیمی

افتاده نخ چادر او دست نسیمی

 

تسبیح دلم پاره شد آن دم که شنیدم

با دست خودش داده اناری به یتیمی

 

حتی اثر وضعی تسبیح و دعا را

بخشیده به همسایه، چه قران کریمی

 

در خانهء زهرا همه معراج نشینند

آنجا که به جز چادر او نیست گلیمی

 

ای کاش در این بیت بسوزم که شنیدم

می سوخت حریم دل مولا چه حریمی

 

آتش مزن آتش  در و دیوار دلش را

جز فاطمه در قلب علی نیست مقیمی

 

حالا نکند پنجره را وا بگذاریم

پرپر شود آن لاله زخمی به نسیمی

 

سید حمیدرضا برقعی

اون یکی در ادامه ی مطلب...همش هم سرقتی از مصافه(چرا سرقت مگه ذکر منبع نمی کنم؟؟؟؟)


ادامه مطلب
[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 21:26 ] [ ساحل ] [ ]
بسم الله الرحمن الرحیم

سلام به همه ی دوستان گلم...به انزلی خوش اومدید!

البته به صورت مجازی...این روز ها شهرمون پره از مسافر...منم دلم خواست دوستان گل مجازیمو به یه سفر مجازی به بندر انزلی دعوت کنم...البته هرکی هم خواست جدی بیاد قدمش رو چشم...

سفر خوشی رو براتون در ادامه ی مطلب آرزو می کنم


ادامه مطلب
[ یکشنبه ششم فروردین 1391 ] [ 15:21 ] [ ساحل ] [ ]

بسم رب المهدی

 السلام عليک يا ربيع الأنام و نضره الأيام

سلام بر تو اي بهار خلايق و خرمي روزگار!


مولایم ما را ببخش که یک عمر چه کودکانه نشستیم و انتظار کشیدیم تا صدای شلیک یک توپ ، نوید آمدن بهار را سردهد.

ای صد افسوس که تو بهار بودی ومن بی تو هر فروردینم دی  بود و نمی دانستم.

صادق (ع) آل محمد(ص) فرموند: که  نوروز و  اول بهار روزی است که ما توقع فرج حضرت مهدی (عج) را داریم.

کودک که بودم پدرم جمعه ها صبح درب خانه را آب و جارو می کرد تا  اگر مولا از آن حوالی عبور کند ...

و نو روز هر باره این حس را در من زنده می کند

مردمی را می بینم که سراسر شوق و شورند ، خانه تکانی می کنند و لباس های نو برتن...

اما برای چه ؟ برای که ؟

اینان منتظرند تا  بهار شود ؟

سالهاست می اندیشم که هنگام بهار مگر چه می شود که اینگونه به هم می ریزیم ، مهربان می شویم، به سراغ هم می رویم و از همه مهمتر منتظر می شویم...

انتظار ...

سالهاست به لحظات سال تحویل و یک دقیقه ای که قبل از حلول سال نو همه ساکتند و نفس ها را در سینه حبس می کنند می اندیشم!

و هر ساله هیچ اتفاقی نمی افتند!!!

کجایی ای  ربيع الأنام و نضره الأيام

نمی دانم ،  شاید از گذشته به ایرانیان اینگونه آموختند تا رزمایش ظهور برگزار کنند ...

وصد افسوس که ره گم کردیم و انتظار خورشید را کشیدیم و حال آنکه تو خود خورشید بودی و ما ندانستیم.

ای کاش دقایقی تمام نفس ها برای تو حبس می شد و همه با هم زمزمه می کردند دعای عهد و ندبه و فرج را ...

و ای کاش هفت سین مان را در جمکران می گستردیم

و در آن به جای سفره ، "سجاده ای" می انداختیم به گستردگی زمین...

و"ستاره ای" از آسمان به زیر می کشیدیم به یاد تو...

و "ساعتی" برای شمار ثانیه هایی که بی تو گذشت

و "سدر" را به یاد سدره المنتهی مصطفی  (ص) بر سجاده می ریختیم!

و "سیصد و سیزده سرباز" و "سلاحی" به نشان پایدبندی بر سوگندی که با تو بسته ایم تا خونی که در رگهایمان است  نذر تو باشد که چه نیکو در عهد آموختیم بسراییم " شاهِراً‌ سَيْفي ،  مُجَرِّداً قَناتي، مُلَبِّياً دَعْوَةَ الدّاعي فِي الْحاضِرِ وَ الْبادي " و با شميشر آخته  ، و نيزه برهنه ،  پاسخ ‌گويان به نداى آن خواننده بزرگ در شهر و باديه ایم.
و سین ششم سجاده مان  را از خدا می خواهیم تا "سرمه" کشد چشمانمان را به وصال دیدارش... و شنوا سازد شنوایی مان را به نوای انا المهدی...

اَللّـهُمَّ اَرِنيِ الطَّلْعَةَ الرَّشيدَةَ ، وَ الْغُرَّةَ الْحَميدَةَ وَ اكْحُلْ ناظِري بِنَظْرَة منِّي اِلَيْهِ

و سین هفتم را نیز من بر این سجاده می نشانم " سلام علی آل یاسین".


به امید ظهور مولی و سرورمان حضرت حجه ابن الحسن العسکری (عج) که صد البته نزدیک است.

نوشته شده توسط:استاد علی اکبر رائفی پور

بچه ها این متن بدجوری اشک منو در آورد...شما ها رو نمیدونم اما عید امسال خیلی احساس عجیبی دارم...انگاری یه چیزی فرق داره! شاید هم همه چیز درسته و این نگاه منه که عوض شده...نمیدونم...

[ شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 ] [ 15:5 ] [ ساحل ] [ ]

بسم الله الرحمن الرحیم

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

"باخدا ... بی خدا"

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

خدا: بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

بنده: خدایا ! خسته ام! نمی توانم

=-=-=
خدا: بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان
.

بنده: خدایا ! خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم…

=-=-=
خدا: بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان
.

بنده: خدایا سه رکعت زیاد است

=-=-=
خدا: بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان
.

بنده: خدایا ! امروز خیلی خسته ام! آیا راه دیگری ندارد؟

=-=-=
خدا: بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله
.

بنده: خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

=-=-=
خدا: بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله
.

بنده: خدایا هوا سرد است! نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

=-=-=
خدا: بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم
.

بنده: اعتنایی نمی کند و می خوابد

=-=-=-=-=
خدا: ملائکه ی من! ببینید من آنقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است چیزی به اذان صبح نمانده  او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است امشب با من حرف نزده
.

ملائکه: خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

=-=-=

خدا: ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست.

ملائکه: پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود!

=-=-=
خدا: اذان صبح را می گویند هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود خورشید از مشرق سر بر می آورد.

ملائکه:خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

خدا: او جز من کسی را ندارد…شاید توبه کرد…

بنده ی من ، تو به هنگامی که به نماز می ایستی من آنچنان گوش فرا می دهم که انگار همین یک بنده را دارم و تو چنان غافلی که گویا صدها خدا داری

=-=-=-=-=

"""تویی ، که لایق سجده های طولانی"""

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

WWW.masafportal.COM

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

جهت سلامتی و تعجیل در فرج امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف) صلواتی هدیه نمایید...

"اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم"

=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

[ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 19:5 ] [ ساحل ] [ ]
بسم الله الرحمن الرحیم

-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

سلام...از اولش سعی کردم اینجا فقط شهردلم باشه...اما گاهی اوقات یه چیزایی رو دلم غمباد میکنه که شاید زیاد احساسی نباشن!!!نمونه اش این یکی...از به آتش کشیدن قرآن منه بچه مسلمون نتونستن کاری به پیش ببرن و فقط اتحادمون زیاد تر شد...حالا فکر کردن با این کار ها من دست از حقیقت دست از اسلام و قرآنم می شورم!زهی خیال باطل...

بقیه در ادامه ی مطلب...


ادامه مطلب
[ سه شنبه دوم اسفند 1390 ] [ 21:26 ] [ ساحل ] [ ]
بسم الله الرحمن الرحیم

-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

بی خبر آمدی تو هم

به سان جمعه های پیش

دلخور از این سرا نیَم

دلخورم از گناه خویش

اگر نداری خبری

مقصرش منم و بس

منم که هر چه خواستم

به جز رهایی از قفس

منم که در تمام عمر

گناه گشته همدمم

فرج و عهد خوانده است

نه این دلم! فقط لبم

جمعه ی بی رحم چرا

غروب می شوی تو زود

از این دل گرفته ام

آخر چه می بری تو سود؟

بی خبر آمدی تو هم

بی خبر از نگار من

یکی از این روز هاست

که می رسد بهار من

ای تو تمام هستی ام

ای تو بهار زندگی

بیا که تا پر شوم از

شمیم عطر بندگی...

                                                         شعر از:ساحل


[ جمعه بیست و هشتم بهمن 1390 ] [ 18:6 ] [ ساحل ] [ ]

بسم الله الرحمن الرحیم

-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-

چشمانم را به پرده ی سیاه خانه ی عشق دوخته بودم و در بهت و حیرت به سر می بردم...خدایا من بیدارم یا این هم رویایی دیگر است؟حواسم جمع نقطه ای شد که در بین رکن و مقام جمعیتی جمع شده بودند...چرا همه ی مردم جمع این نقطه شده اند؟به یاد آن روایت افتادم که امام زمان (عج) در بین رکن و مقام درحالی که به خانه ی کعبه تکیه زده می ایستد و خود را معرفی می کند...بعد از شنیدن صیحه ی آسمانی و بعد از به شهادت رسیدن آن مرد...در ماه حرام و در مکان حرام در بین رکن و مقام میدانستم که ظهور مولا سخت نزدیک است و برایش لحظه شماری می کردم...اما حالا!یعنی بیدارم؟و اگر بیدارم من که شب قبل را در منزل خودمان به خواب رفته بودم!یعنی اکنون!!!من اینجا!!!اگر خواب نباشم باید جز 313 تن باشم!!!

کسی در درونم نهیبم زد:خیلی خوش خیالی علی آقا...تو کجا و 313 تن کجا...تو کجا و یار خاص حضرت بودن کجا؟ما اگه غلامش هم باشیم راضی ایم...

درست است که در تمام عمر 25 ساله ام جز یاران خاص مولا بودن آرزویم بود اما!اکنون؟کاش کسی آگاهم کند خوابم یا بیدار!!!

با قدم های لرزان به جمعیت نزدیک شدم...می ترسیدم اگر قدم های محکمی بردارم خواب شیرینم را در هم بکوبم...در همان چند قدم به این می اندیشیدم که چه چیز مرا لایق کرده؟دعای مادرم؟التماس دعا هایم به شهدا؟اشک هایی که در زیارت سید الشهدا ریختم؟آن طرح هایی که برای بانکداری اسلامی و اقتصاد در اسلام ارائه میدادم؟شاید هم...نمیدانم!خداوندا اگر خواب می بینم بیدارم نکن...بگذار در این رویای شیرین جان بدهم...

حلقه ی جمعیت را شکافتم...مردی جوان که به سان ماه می درخشید در کانون جمعیت بود و سخن می گفت...آه خداوندا...این مرد همان مهدی فاطمه است!همان مولایی که تمام عمر منتظرش بودم...همان که در فراغش اشک می ریختم...خداوندا...

نگاهم پر از اشک عشق شد...ناخود آگاه قدم پیش گذاشتم...در مقابلش زانو زدم...گوشه ی عبایش را به روی چشم کشیدم...بوییدم و بوسیدم...دستانم را گرفت و مرا از زمین بلند کرد...با دستان مبارکش اشک چشمم را پاک کرد...زیر لب زمزمه کردم:چه رویای شیرینی!

صدای خوش آهنگش با لحنی مردانه گوش جانم را نوازش داد:

تو خواب نمی بینی...بیداری ...برای نبردی سخت آماده باش...چرا که تو 313 اّمین تنی...

این نوشته ها بخشی از خاطرات علی آقا شهید نبرد آخر الزمانه...کسی که به آرزوی همیشگیش رسید و در رکاب مولایش شهید شد...

[ جمعه چهاردهم بهمن 1390 ] [ 22:10 ] [ ساحل ] [ ]

بسم الله الرحمن الرحیم

-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

چه قدر احمقانه است!این که یه انسان با این همه ضعف...با این همه نیاز...با این همه ناتوانی...مغرور باشه!واقعا که خیلی احمقانه است....

حتما با خودتون می گید چرا با این جملات شروع کردم!اینا چیزایی ان که تو کل مسیر از انزلی تا این جا ذهنم رو مشغول کرده...توی سپاه وقتی منتظر بودیم تا دسته بندیمون کنند همه خسته بودیم...وقتی که همه ی مدارس سوار اتوبوس هاشون شدند و فقط ما مونده بودیم  همه کلافه و عصبی بودیم...وقتی که حرکت کردیم گرسنه بودیم...تو راه همه گرممون شده بود...وقتی ماشینمون پنچر شد رفتیم بیرون برف بازی...بعد از یه کم بازی همه سردمون شده بود...واقعا انسان چه قدر ناتوانه!زود خسته میشه...زود گرسنه میشه...سرد و گرمش میشه...خدایا واقعا یه انسان با این همه ناتوانی و نیاز چه طور میتونه مغرور باشه؟چه طور میتونه یه لحظه از یاد تویی که بی نیازی غافل بشه؟خداجون ببخشمون به خاطر غرور بی جا و حماقتمون..                

در راه نور...سوم بهمن 90 ساعت 19:15

به ادامه ی مطلب بروید...بقیه ی خاطراتم اونجاست...و اتفاق دوست داشتنی که برام افتاد...



ادامه مطلب
[ جمعه هفتم بهمن 1390 ] [ 14:26 ] [ ساحل ] [ ]
بسم الله الرحمن الرحیم

-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=-=

وَمَا مُحَمَّدٌ إِلاَّ رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِن مَّاتَ أَوْ قُتِلَ انقَلَبْتُمْ عَلَى أَعْقَابِكُمْ وَمَن يَنقَلِبْ عَلَىَ عَقِبَيْهِ فَلَن يَضُرَّ اللّهَ شَيْئًا وَسَيَجْزِي اللّهُ الشَّاكِرِينَ. آل عمران آیه ۱۴۴

محمد [صلی الله علیه و آله و سلم] فقط فرستاده خداست‏؛ و پيش از او، فرستادگان ديگرى نيز بودند؛ آيا اگر او بميرد و يا كشته شود، شما به عقب برمى‏ گرديد؟ [و اسلام را رها كرده به دوران جاهليّت و كفر بازگشت خواهيد نمود؟] و هر كس به عقب باز گردد، هرگز به خدا ضررى نمى‏ زند؛ و خداوند بزودى شاكران [و استقامت‏ كنندگان‏] را پاداش خواهد داد.


ادامه مطلب
[ یکشنبه دوم بهمن 1390 ] [ 15:54 ] [ ساحل ] [ ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

این وبلاگ مآوایی است برای جان خسته ام
و پناهگاهی که در آن خط هایی از دلم می نویسم...
لینک دوستان
امکانات وب

 جنبش مصاف

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس